تبليغاتX
iran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hosting (بصیران بیرجند خراسان جنوبی احسان مداح) - برگي از خاطرات رهبري
یاداشت های یک فعال خبری و رسانه ای

خيلي كوچك بودم ، 4يا 5 سالم بود . با سيد محمد به مكتب مي رفتيم . او 3 سال از من بزرگ تر بود و من كوچك ترين شاگرد مكتب بودم ؛ يعني كوچك ترين مرد مكتب.

خيلي كوچك بودم ، 4يا 5 سالم بود . با سيد محمد به مكتب مي رفتيم . او 3 سال از من بزرگ تر بود و من كوچك ترين شاگرد مكتب بودم ؛ يعني كوچك ترين مرد مكتب.

***

پدر ترك زبان بود . اصالتاً تبريزي . اهل خامنه و مادر فارس زبان . از بچگي دو زبانه بوديم . پنج نفر بوديم . چهار برادر و يك خواهر . من دومي بودم ، پسر دوم خانواده . پدرم ملاي بزرگي بود . عالم ديني بود . برخلاف مادرم كه خيلي گيرا ، حراف و خوش برخورد بود ،‌مرد ساكت و كم حرفي بود ؛ آرام . اين تأثير دوران طولاني طلبگي و تنهايي در گوشه حجره بود.

***

در خانه جاي بازي نداشتيم . مي رفتيم توي كوچه ،‌بعضاً فوتبال و واليبال بازي مي كرديم . واليبال را خيلي دوست داشتم . "گرگم به هوا "‌هم بازي مي كرديم . ولي واليبال را ... الان هم اگر فرصت كنيم با بچه هاي خودم واليبال بازي مي كنم .

***

از اوايل مدرسه قبا تنم مي كردم . 11-10 ساله بودم كه معمم  شدم . عمامه  بر سر و قبا بر تن . البته تابستان ها  خلوت مي كردم . اين لباس پوشيدن ما ، جلوي بچه ها يك جور دردسر بود. يعني خيلي توي ديد بوديم . فكرش را بكنيد ؛ ميان 400-300 نفر ، يك نفر با يك لباس ديگر البته نمي گذاشتم خيلي سخت بگذرد ؛ با شيطنت و بازي و رفاقت و اين ها جبران مي كردم ، عمامه را مي گذاشتم خانه . توي كوچه با همان قبا بازي مي كردم . مي دويدم ، شيطنت مي كردم مثل بقيه ... موقع نماز هم وقتي مي خواستم با پدر به مسجد بروم ، دوباره عمامه را بر سر مي گذاشتم و عبا را بر دوش ، با همان كوچكي و كودكي.

***

كتاب خيلي مي خواندم ادبيات و شعر . قصه را خيلي دوست داشتم . رمان هاي معروفي هم در نوجواني خوانده ام . به تاريخ و كتاب هاي تاريخي علاقه زيادي داشتم . پدرم كتابخانه خوبي داشت . البته كرايه هم مي كرديم . نزديك منزلمان كتاب فروشي كوچكي بود كه كتاب كرايه مي داد.

***

[مدرسه ما] به اصطلاح غيردولتي بود . معلمين و مديرانش بسيار متدين بودند . برنامه هاي ديني بيشتر نسبت به ساير  مدارس داشت . گر چه مدارس آن موقع برنامه ديني درستي نداشتند اما با اين حال مدرسه خوبي بود . قرآن را با صداي بلند مي خواندم . قرآن خوان مدرسه بودم . دبيرستان نرفتم . مدرسه كه تمام شد دوره دبيرستان را داوطلبانه و به صورت شبانه ثبت نام كردم و خودم خواندم  . رياضي و جغرافي را دوست داشتم ، تاريخ را هم . عاشق هندسه بودم .

***

كسي نمي دانست ، خودم هم نمي دانستم . فقط مي فهميدم كه چيزهايي را درست نمي بينم . چشم هايم ضعيف بود. قيافه معلم ها را خوب نمي ديدم. تار بود. تخته سياه را هم همين طور بعضي اوقات اصلاً نمي ديدم روي تخته چي نوشته شده . چند سالي گذشت ، پدر و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. 13 سالم بود كه عينكي شدم.

***

منبرهاي ايشان از راديو پخش مي شد . راديو داشتيم. راديو را كه روشن مي كردم ، اول خوب گوش مي دادم ،‌بعد منبرش را تقليد مي كردم ؛ مثل خودش بلند و شمرده ؛‌منتها كتاب ديني مان را منبر مي رفتم  . معلم و پدر و مادرم خيلي خوششان مي آمد . خيلي آقاي فلسفي را دوست داشتم .

***

15 يا 16 سالم بود كه مرحوم نواب صفوي به مشهد آمدند . اين قدر اين آدم جاذبه داشت و پر شور و با اخلاص و البته شجاع و صريح و گويا صحبت مي كرد كه شيفته اش شدم . هر كسي هم آن دوران بود ، مجذوب نواب صفوي مي شد. همين جا بود كه به مسائل سياسي و مبارزه و از اين قبيل علاقه مند شدم.

***

گاه گاهي شعر مي گفتم . در انجمن ادبي مشهد رفت و آمد داشتم . اما چون اغلب ،‌اشعار ديگران را نقد مي كردم و آن ها هم غالباً نقد مرا تصديق مي كردند ،‌يك جوري فهميده بودم كه شعرهاي خودم در حدي نيست كه بخوانم . مي دانستم اگر نقد شود اشكالات زيادي دارد. به عنوان يك ناقد از اشعار خودم راضي نبودم ، آن موقع حدود 20 سالم بود. پایگاه خبری استان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:11  توسط احسان مداح  |