تبليغاتX
iran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hosting (بصیران بیرجند خراسان جنوبی احسان مداح) - فقر، حاشيه نشيني، بي كسي، ناتواني و افطاري غريب
یاداشت های یک فعال خبری و رسانه ای

 اين جا همان حاشيه شهري است كه ساكنانش از كودكي با فقر و تنگدستي خو گرفته اند.اين جا همان جايي است كه هم شهريانت روزگار خويش را با طعم تلخ نداري سپري مي كنند.اصلا اين جا همان جايي است كه مي تواني اطمينان يابي سكه هايي را كه در صندوق صدقات مي اندازي راه دوري نمي رود.جايي كه از كوچه هاي آسفالت و ديوارهاي مزين شده به گرانيت و مغازه هاي پر زرق و برق خبري نيست.اين جا همان حاشيه شهر توست كه مي گويند بر حسب بي مهري روزگار از غافله رشد عقب مانده است.از ماشين پياده مي شويم و به بهانه تحويل دادن ظرف هاي يك بار مصرف غذاي بسته بندي شده كه از سوي موسسه خيريه هر شب توزيع مي شود راهي منازل مي شويم.كوچه ها آن قدر تاريك است كه مجبوري قدم هايت را با ملاحظه بيشتري برداري.اتفاقي در كهنه و زنگ زده يكي از خانه هاي كاه گلي را مي كوبيم پيرمرد ژوليده اي در را باز مي كند. آن قدر بيمار است كه نمي تواند خودش را سر پا نگه دارد. با صداي لرزان و ضعيفش ما را به داخل خانه راهنمايي مي كند. براي چند لحظه به سال هاي بسيار دور بر مي گرديم.اتاقي محقر و گلي با طاقچه هايي كه با پرده هاي كهنه و مندرس پوشيده شده است. از فرش دستباف و ماشيني خبري نيست. هر جاي اتاقش با چيزي پوشيده شده است. سادگي بيداد مي كند...

اتاق تاريك است و پيرزن براي سحرش سيب زميني آب پز مي كند.به او سلام مي كنيم اما هيچ متوجه حضورمان نمي شود. گوش هايش سنگين است و مرد همسرش را متوجه حضورمان مي كند.با احوال پرسي گرم پيرزن گفتمانمان را با او شروع مي كنيم.مي گويد: فرزندانش سال ها است به ديگر شهرستان ها مهاجرت كرده اند و ديگر يادي از او نمي كنند. زندگيشان را با بي كسي و نداري سر مي كنند و فقط به كمك هاي كميته امداد چشم اميد دوخته اند.

از زندگي، درد، بيماري خسته شده است. مي گويد: روزگاري براي خودمان كسي بوديم. همسرم كشاورز مالداري بود و زندگي مان به راحتي تامين مي شد. اما با خشكسالي هاي اخير ديگر محصولي براي فروش نداشتيم و مجبور شديم با فروش زمين ها به شهر مهاجرت كرده و خانه اي را در اين شهر بسازيم.

پيرزن اشك در چشمانش حلقه مي زند و ادامه مي دهد: اي كاش روستا مي مانديم. شهر فرزندانمان را از ما جدا كرد و پنجره فقر و نداري را به رويمان باز كرد.

آخر فرزندانش سال ها است كه براي كسب درآمد بيشتر راهي شهرهاي بزرگ شده اند و سالي يك بار هم از آن ها خبري نمي گيرند وقت چنداني براي توزيع غذا نداريم.

مرد با دستان لاغر و چروكيده اش بسته هاي غذا را از ما قبول و با دعاي خيرش ما را بدرقه مي كند.دوباره كوچه هاي گلي و قديمي را پشت سر مي گذاريم و در چند خانه جلوتر را مي كوبيم.

كودك ٧ ساله اي با لباس هاي مندرس و چرك شده اش جلويمان ظاهر مي شود.با ديدن بسته هاي غذا برق خوشحالي در چشمانش نمايان مي شود. دستان خاكي اش را براي گرفتن سهمش به سمت غذاها دراز مي كند و سريع در را برويمان مي بندد.

هنوز صداي خنده و خوشحالي اش مي آيد كه زن جواني سراسيمه به سمتمان مي آيد و مي گويد: خانه او را جا گذاشته ايم.اصرار زيادي دارد از نزديك وضعيت زندگيشان را دريابيم. خانه اش زياد هم فقيرانه نيست.اما مي خواهد از احوال همسرش كه سال ها است خانه نشين شده برايمان بگويد، روزگاري همسرش راننده كاميون بود و علاوه بر آن به حرفه جوشكاري هم مشغول بود.

زندگي بر وفق مرادشان بود و قد كشيدن فرزندانشان آرزويشان.اكنون چند سال است كه دخترانش را به خانه شوهر فرستاده است و تنها پسرش را هم مشغول به كار كرده است اما ... مي خواهد از بدبختي اش بگويد از اين كه همسرش ٤ سال است به بيماري ناعلاجي مبتلا شده كه حتي اسمش را هم نمي داند.از اين كه بيماري ناشناخته او زندگي را برايشان تلخ كرده و دارو ندارشان را گرفته.زن مي گويد: همسرم از كارش درآمد خوبي داشت و خرج زندگيمان را به راحتي تامين مي كرد اما در عرض يك هفته دچار بيماري رواني شد كه حتي اسمش را هم نمي دانيم.علاوه بر آن بيماري ديابتش نيز برايش گوشتي باقي نگذاشته.چندين بار است كه در بيمارستان بستري مي شود و هر بار بالغ بر ٢٠٠ هزار تومان هزينه بستري و درمانش مي شود.كميته امداد مبلغي را پرداخت مي كند اما بقيه را مجبوريم به هر طريق كه شده تامين كنيم... نمي گويد چگونه آن را تامين مي كند اما از افراد خيري صحبت به ميان مي آورد كه او را تنها نمي گذارند و هر از چند گاهي به دادش مي رسند.زن به همراه ٢ دختر در خانه اش روزه اند و از بابت بسته هاي غذا كلي دعا مي كنند.به خانه يكي ديگر از نيازمندان مي رويم.

همه او را مي شناسند آخر او سال ها است در خيابان ها چشم انتظار دستان سخاوتمند همشهريانش است.خانه اش هيچ شباهتي به خانه ندارد.آن قدر تاريك است كه تا لحظاتي چشمانت هيچ چيزي را نمي بيند كم كم مي تواني گليم پلاسيده كف اتاق و چند بالش و پتوي كهنه و چرك شده را تشخيص دهي.مرد مي نشيند و ما را هم به نشستن تعارف مي كند....

چاره اي نداري و مجبوري روي زباله ها چند لحظه اي طاقت بياوري...

بسته هاي غذا را به او مي دهيم و پيرمرد تا لحظاتي فقط بانيان اين كارهاي خير را دعا مي كند و خدا را بابت روزي رسيده اش شكر مي كند.

همان طور كه سيگارش را روشن مي كند برايمان از خودش مي گويد، او هم از جواني با فقر و تنگ دستي بزرگ شده و روزهاي تلخي را تجربه كرده است.همسرش سال ها است كه فوت شده و او را با دنيايي از تنهايي، تنها گذاشته است.

كار نمي كند اصلا عادت كرده است كه كار نكند و هميشه چشم داشت كمك از سوي ديگران را دارد.مي گويد: همسايه اش وضع مالي اش بد نيست آن ها اكثر روزها كمي غذا برايش مي آورند. سيب زميني، اشكنه، ماست، نان خالي ... فرقي نمي كند همان قدر كه قوتي داشته باشد.دود سيگار امان نمي دهد بايد برويم.

نويسنده: حسيني ن‍ژاد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:14  توسط احسان مداح  |