تبليغاتX
iran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hosting (بصیران بیرجند خراسان جنوبی احسان مداح) - ورودحضرت امام (ره) از زبان پيشمرگ روح الله
یاداشت های یک فعال خبری و رسانه ای

گفتگو با محمدرضا طالقاني
ورودحضرت امام (ره) از زبان پيشمرگ روح الله
خبرگزاري فارس: قرار شد به خاطر جثه بزرگم روز سخنراني امام در پشت سر ايشان بايستم تا اگر تيري به سمت آقا شليك شد، به من بخورد.

قهرماني جام آريا مهر را رها كرد تا به خط امامش بپيوندد. خود را به نوفل لوشاتو رساند براي بستن عهد و پيمان. 12 بهمن بود كه پشت امام ايستاد تا اگر تيري به آقا شليك شد به او بخورد.
صحبت از «محمدرضا طالقاني» است؛ مردي كه قهرماني را با عشق خود به امام و ملتش معامله نكرد.
امروز 30 سال از آن روز خاطره انگيز مي گذرد، روزي كه امام (ره) آمد و با حضور پرشور خود در بهشت زهرا (س) برگي از تاريخ ايران را ورق زد.
مرور آن روزها شايد براي هر ايراني خاطره انگيز باشد و يكي از خاطرات به يادماندني آن ايام، سخنان مردمي "پهلواني " است كه از دل كوچه و بازار تهران به عنوان پيشمرگ امام انتخاب شده بود.
محمدرضا طالقاني، قهرمان اسبق كشتي ايران با حضور و گفت و گو با خبرنگار ان ايرنا در مورد خاطرات سال 57 خود چنين اظهار داشت:24 ساله بودم و جوان، براي مسابقات كشتي جام آريا مهر (قبل انقلاب) انتخاب شده بودم.
همه تيم‌ها به تهران آمده بودند.
در آن روزها كه مشغول آماده سازي خود در اردو بوديم همزمان در شهر تظاهرات گسترده مردمي برپا بود. مردم به كشتي گيرها ناسزا مي‌گفتند كه چرا آنها به صف مردم نمي پيوندند.
وي در ادامه گفت : در اردو بودم و تنها هفته اي يك بار به خانه سر مي‌زدم. مادرم به من مي‌گفت كه "همه مردم به خيابان ها ريختند، عليه رژيم شعار مي دهند. شما تو اردو مي‌خوريد و مي‌خوابيد ".
وي خواسته مردم را يك بخش ورودش به انقلاب و تاثير ديگر را محل زندگي خود دانست و افزود: در محله اي به دنيا آمدم و بزرگ شدم كه تمام مخالفان رژيم شاه از جمله مهدي عراقي و بسياري از شخصيت هاي بزرگ ديگر كه در آن محل به دنيا آمده و يا زندگي مي‌كردند.
به طبع در محله ما هميشه جلسات ضد رژيم برپا بود و هميشه صحبت ‌هاي داغي بيان مي‌شد. براي همين در اين زمينه يك مقدار جلوتر از بچه‌هاي ديگر ورزشي بودم.
طالقاني همچنين ادامه داد:«به هر حال من قبل از انقلاب بچه نماز خون بودم».
به قول بچه هاي كشتي گير، ستاد خبر براي مسابقات كشتي بودم. محل ارودي كشتي ما دانشسراي ورزش (مدرسه عالي ورزش) بود. يكي از شب ها كه در اردو مي‌خواستيم به همراه دوستان شام بخوريم، ديدم چند دانشجو ايستادند و منتظر ما هستند، بعد از شام براي ما كف زدند و 5 دقيقه سخنراني كردند و گفتند كه همه مردم مي‌خواهند اين مسابقات برگزار نشود.
من هم در جواب دانشجويان گفتم كه اگر مردم نخواهند كه نمي‌خواهند ما هم كشتي نمي گيريم.
وي افزود: همان شب نزديك به 30 نفر از ورزشكاران به اتاق دو در سه من و هم اتاقيانم "حسن زارع " و محمد رضايي " آمدند و قرار گذاشتيم كه فردا محل اردو را ترك كنيم.
وي با نگاهي غرق در فكر ادامه داد: آن زمان رسم نبود كه ورزشكاران «پرادو» و «آزارا» داشته باشند. بهترين ماشين ورزشكاران دوران ما ژيان و هيلمن بود. همه ما سوار اين ماشين‌ها شديم و به يك امامزاده در "كن " رفتيم، نمازي خوانديم و به مجله "دنياي ورزش " رفتيم.
وي با شور فراوان ادامه داد: آنجا گفتيم ما كشتي نمي‌گيريم و همه فهميدن كه بهم خوردن مسابقات آن سال توسط من انجام شده در صورتي كه همبستگي همه بچه‌ها اين نتيجه را داد.
فرداي آن روز تمام روزنامه‌ها عكس من را بدون روتوش انداختند و نوشتند؛ ‌ "ورزشكاران به جمع مردم پيوستند ".
رييس اسبق فدراسيون كشتي اين صحبت ها را مقدمه اي براي اتفاق هاي صورت گرفته تا 12 بهمن ماه و حضور وي در محضر امام خميني (ره) دانست.
طالقاني توضيح داد: بعد از اين اتفاق سعي مي‌كردم كمتر در جلوي چشم باشم، چون عشقم اين بود كه كاري انجام بدهم . دنبال اين نبودم كه كسي به من جايزه اي بدهد.
وي به سخن استاد (مربي) خود اشاره كرد كه "هيچ وقت كار خوب گم نمي‌شه ". از دستگير شدن و به زندان رفتن در آن روزها سخن گفت.
وي اضافه كرد چند شب بعد از ماجرا، نزديك ساعت 10 شب بود كه پدر خدا بيامرزم پس از شنيدن زنگ، به سر كوچه رفت و پس از بازگشت گفت: "حاج محمد آقا را مي خواهند، چندتا پاسبان آمدن دنبالت ".
در مقابل در حياط به من دستبند زدند و بردنم كلانتري. گفتند كه تو مسابقات را بهم مي‌زني، مي‌كشيمت و پوستت رو مي‌كنيم. فرداي روزي كه ما اردو را ترك كرديم، مسابقات جام آريا مهر بهم خورد.
طالقاني افزود: من را به كلانتري ميدان منيريه و بعد از آن به زندان باغ شاه سابق بردند، هر روز صبح زود تشك هاي كشتي را در زندان مي انداختم و با پير و جوان تا شب كشتي مي گرفتيم. حدود 15 روز در باغشاه بودم.
وي بيان كرد: بعد از آزادي "كيهان ورزشي " از من دعوت كرد و تيتر خبرها شدم. ديگه همه مرا به عنوان يك فرد ضد رژيم مي‌شناختند و دعوتم مي كردند. اما جزو هيچ گروه يا حزبي نبودم تنها به هيات امام حسين (ع) و 14 معصوم (ع) مي رفتم.
رييس اسبق فدراسيون كشتي خاطرات خود را اينگونه ادامه داد: شبي بعد از زندان به هيات خودمان رفتم. مسوول هيات حاج "مهدي عراقي "، دوست امام (ره) بود و امام هم او را خيلي دوست داشتند.
عراقي به من گفت: "پهلوان خوش امدي. شنيدم كاري كردي كارستون ". گفتم "در مقابل مردمي كه همه زندگيشونو گذاشتند تو اين راه، كاري نكردم. "
گفت: "من به امام عرض كردم و ايشان خيلي خوشحال شده بودند ".
به من گفت: مياي بريم پاريس خدمت امام. گفتم: بله.
طالقاني اظهار داشت: با چند تا از بچه‌هاي بازار هماهنگ كرديم و اوايل آذر ماه به پاريس و خدمت حاج آقا (امام) رفتيم و چند روزي را آنجا بوديم. همانجا قرار شد كه در مراجعت ايشان به ايران در خدمت "آقا " باشم و به تهران برگشتم.
وي افزود: در تهران هر روز به خدمت روحانيون متحصن در دانشگاه مي‌رفتم. قرار بر اين بود كه هر روزي كه امام آمدند و در جلوي دانشگاه سخنراني داشته باشند، تحصن شكسته شود و مردم به سمت بهشت زهرا بروند.
طالقاني اضافه كرد: قرار شد به خاطر جثه بزرگم روز سخنراني امام در دانشگاه پشت سر ايشان بايستم تا اگر تيري به سمت آقا شليك شد، به من بخورد.
وي با نگاهي نافذ و هيجاني كه از صدايش بلند مي شد با استواري گفت: جانم را براي به دست آوردن چيزي معامله نمي كردم بلكه با عشق تصميم به اين كار گرفتم. جريان مردمي بود و من هم يك "يا علي " گفتم.
طالقاني از صبح 12 بهمن و ورود امام (ره) چنين ياد كرد: زماني كه امام به دانشگاه رسيدند خيلي شلوغ بود. حاج سيد احمد آقا خميني به من گفت: "فلاني اينجا نمي تونيم سخنراني كنيم. به آقايان بگو به سمت بهشت زهرا حركت كنند ". سوار بليزري كه امام داخلش بودند شدم و حركت كرديم.
در بهشت زهرا، ماشين خراب شد و ما مانديم كه چه كار كنيم. همان لحظه حاج اكبر ناطق نوري (بچه محل ما بود و روبروي خونه ما مي‌نشست) از ماشين آقايان متحصن آمد به روي ماشين بليزر ما و گفت: "محمد رضا بگو بچه ها ماشين را به سمت چپ ورودي بهشت زهرا هل بدهند ". چند تا از كشتي گيرها هم آنجا بودند. مثل يدالله اعتصامي، فتحي، كريمي و ... كه ماشين را هل دادند.
وي ادامه داد: مردم همه دور ما بودند و خيلي شلوغ بود. سمت چپ وارد يك پاركينگ شديم و ديدم يك هلي كوپتر آنجا ايستاده، خيلي تعجب كردم چون در آن شرايط نمي دانستم هلي كوپتر آنجا چه مي‌كرد؟ چند روز بعد شنيدم كه بچه هاي نيرو هوايي شب 12 بهمن اعلام همبستگي كردند و هلي كوپتر را براي مواقع ضروري در آن محل گذاشته بودند.
حاج سيد احمد آقا به من گفت؛ "آقا را سوار هلي كوپتر كن ". گفتم مگه با اين همه آدم مي شود. حالا از پشت، مردم موهايم را، يقه لباسم را مي كشيدند. خلاصه پياده شدم و دستم را مابين ماشين و هلي كوپتر گرفتم. اينكه با چه زحمتي حضرت امام را سوار هلي كوپتر كرديم خدا مي‌داند. فرداي آن روز تو روزنامه ها نوشته بودند كه من باديگارد امام (ره) بودم.
"حاج آقا " و سيد احمد آقا و آقايان ناطق و اكبر كريمي كه در حال حاضر يكي از تاجران بزرگ بازار است، سوار شدند. در هلي كوپتر هم يك خلبان و كمك خلبان بودند.
طالقاني گفت: تا به حال سوار هلي كوپتر نشده بودم و نمي دونستم چه جوري سوار شوم، كجا بنشينم، و چه بكنم. حتي بلد نبودم در را ببندم. كمك خلبان به من كمك كرد تا در را ببندم اما مردم نمي‌گذاشتند. عكسي موجوده كه مردم پاي من را گرفته و آويزون هلي كوپتر شده اند.
طالقاني در حالي كه لبخند مي زد، ادامه خاطرات خود را اينگونه بيان كرد: بعد از پرواز هلي كوپتر نمي دانستم كجا قرار است كه برويم. شايد ما را به زندان اوين و يا كوير نمك ببرند اما برايم مهم نبود كه كجا مي رويم. همين قدر كه احساس مي‌كردم يك منشا اثر هستم برايم به اندازه دنيا ارزش داشت.
وي ادامه داد: از ان بالا نمي دانيد كه چه خبر بود، فكر كنم همه ايران روز 12 بهمن 57 در بهشت زهراي تهران بودند. حاج سيد احمد آقا به من گفت كه در قطعه 17 شهدا مي‌نشينيم . فهميدم كه فعلا ما را خطري تهديد نمي‌كند. اين قطعه محل سخنراني امام بود.
وقتي هلي كوپتر رسيد مردم همه ترسيدند، چرا كه همه منتظر بودند كه امام با ماشين به بهشت زهرا بيايد. وقتي ديدند كه پياده شدم حسابي جا خوردند. مسوول برنامه بهشت زهرا حاج آقا مطهري (آيت الله مطهري) بود. گفتم كه امام را با هلي كوپتر آورديم و اين بود كه آقايان به استقبال امام آمدند.
طالقاني كه امروز رنگ سپيدي موهايش نشان از روزهاي پر فراز و نشيب را مي دهد، گفت: دست امام را گرفتم تا به پياده شدن ايشان كمك كرده باشم. بعد يك صندلي گذاشتيم و امام بر روي آن نشستند. قرار شد من پشت سر آقا بايستم كه اگر تيري شليك شد، به من بخورد.
بعد از سخنراني امام، حاج سيد احمد آقا گفت: "محمد به خلبان هلي كوپتر بگو آماده باشد ". براي اينكه دور امام را خلوت كنم با كمك هلي كوپتر به بالا پرواز كرديم. تا كمي خلوت شد، رفتم تا آقا را بياورم ديدم ! حاج سيد احمد خميني و حاج اكبر ناطق ايستاده اند ولي خبري از امام نيست.
گفتم حاج سيد احمد آقا، امام چه شدند. گفت: "آقا را مردم بردند ". حالا نگو همون گوشه ها يك آمبولانس بوده، آقا را بردند داخل آمبولانس و مردم هم دور آمبولانس ريخته اند.
واقعا نمي دانستيم آقا كجا هستند، قرار شد با هلي كوپتر به دنبال ماشين امام بگرديم.
طالقاني ادامه داد: از در قديم بهشت زهرا به سمت جاده عبدالعظيم، ديديم كه دو تا سه هزار آدم دور ماشيني هستند. فرياد زدم "حاج احمد آقا، ماشين اوناهاش ".
اومديم پايين پشت ماشين ايستاديم. پياده شدم رفتم دنبال آقا، ديدم از آمبولانس آدم پياده مي‌شود. گفتم "خدايا مگه تو اين ماشين چند تا آدم جا مي‌شود؟ پس آق كو؟ ديدم انتهاي آمبولانس نشستن به سرعت رفتم بالا. آقا را بغل كردم پياده شدم. " حالا مي‌خواهيم سوار هلي كوپتر بشويم، مردم نمي‌گذارند.
طالقاني اشاره كرد: زماني كه هلي كوپتر پرواز كرد، هيچ وقت اين صحنه را از يادم نمي‌برم كه پس از اين كه عبا و عمامه آقا را دادم خدمتشون، ايشان انگار كه هيچ خبري نيست، خيلي آرام و خونسرد، عمامه را دور زانوي پايشان پيچيده و در حال درست كردن آن بودند. يك شانه از جيبشان درآوردند و محاسنشان را مرتب كردند. گفتم: "خدايا! تو اين موقعيت امام چقدر آرامش دارند ".
چند دقيقه بعد سيد احمد آقا رو به من كرد و گفت به بيمارستان هزار تختخوابي (بيمارستان امام خميني كنوني) مي رويم. رييس بيمارستان را صدا كن بياد. هلي كوپتر تو حياط بيمارستان نشست و من رييس بيمارستان را پيدا كردم. انجا قرار شد امام به منزل برادرشان براي خواندن نماز بروند.
سپس سيد احمد آقا من را صدا كرد و افزود: "برو مدرسه علوي و بگو امام بعد از مغرب به انجا مي آيند ". كوچه مدرسه را شستند و گل گذاشتند. حاج آقا به مدرسه علوي آمدند.
طالقاني با شوري وصف ناپذيري ادامه داد: در مدرسه علوي بود كه نبض انقلاب در همه ايران و دنيا زده شد.
وي افزود: زماني كه از مدرسه علوي برگشتم تا يكي دو روز تمام بدنم زخمي شده بود و نمي دانستم چه اتفاقي رخ داده است. به خاطر اينكه از لحاظ روحي اين ماجرا برايم خيلي سنگين و اثر گذار بود.
طالقاني خاطرنشان كرد: دو روز بعد رفتم مدرسه علوي در خيابان ايران ببينم چه خبراست . حاج اكبر ناطق تا من را ديد، گفت كه "كجايي تو؟ آقا مي‌خواهد تو رو ببيند ". داشتم از پله ها مي‌رفتم بالا كه تو راهرو امام من را ديدند و بغل كردند. آقا گفتند كه "من هميشه شما رو دعا مي‌كنم ". سپس فرمودند: "من كه ورزشكار نيستم اما ورزشكاران را دوست دارم. " گفتم نه آقا، شما خيلي هم ورزشكارهستيد. خودم تو پاريس ديدم كه شما چقدر ورزش مي‌كرديد.
طالقاني ادامه داد: تا ظهر مدرسه بودم و بعد از امام رخصت خواستم كه بروم و ورزش را ادامه بدهم.
طالقاني افزود: بيست و يكم بهمن خدمت امام رسيدم و ايشان فرمودند: "امشب حكومت نظامي نيست و به مردم بگوييد به خيابان‌ها بريزند ". من با يكي از دوستانم به محل خودمان رفتيم و با مردم به خيابانها ريختيم.
وي ادامه داد: صبح روز بعد (22 بهمن ماه) من و دوستانم به ساختمان راديو رفتيم . روبروي راديو در ورزارت بازرگاني مردم را با تير مي‌زدند. حدود 12 نفر بوديم كه رفتيم بالا، همه شهيد شدند و تنها 2 نفر زنده برگشتيم.
طالقاني توضيح داد: عصر 22 بهمن شنيدم كه همه چيز تمام شده، ارتشي ها يا تسليم شده يا فرار كرده بودند و يا به مردم پيوستند.ديگر همه چيز در جهت اهداف جمهوري اسلامي پيش رفت و انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد. بعد از‌ آن روز من به ورزش كشتي برگشتم.
«ويژه نامه 30سالگي انقلاب اسلامي» در خبرگزاري فارس
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 18:30  توسط احسان مداح  |