تبليغاتX
iran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hostingiran,  Image Hosting (بصیران بیرجند خراسان جنوبی احسان مداح) - امام صادق (ع): پدرم كثيرالذكر بود
یاداشت های یک فعال خبری و رسانه ای
وارد شدم، در حالي كه اشك مي‌ريختم. سلام كرده. دست آن حضرت را بوسيدم: فرمود: براي چه گريه مي‌كني؟ عرض كردم: فدايت شوم! گريه‌ام براي اين است كه از خدمت شما دورم و در فاصله بسيار زيادي واقع شده‌ام اينك كه خدمتتان رسيده‌ام، نمي‌توانم زياد بمانم و شما را ببينم.
آن حضرت فرمود: خداوند دوستان ما را چنين قرار داده است. بلا را نسبت به ايشان سريع كرده، اما به دوري و غربت اشاره كردي. در اين موضوع بايد به امام حسين (ع) تأسي بجويي. دور از ما در فرات و عراق دفن شده است. اينكه گفتي فاصله بين تو با ما زياد است، همانا مؤمن در دنيا و ميان اين مردم كج‌رفتار غريب است؛ تا زماني كه به سوي رحمت خدا برود اينكه مي‌گويي ما را دوست داري و مي‌خواهي پيوسته ما را ببيني، خداوند از قلبت آگاه است و بر اين ولا و محبت تو را پاداش خواهد داد. [7]
جابربن عبدالله انصاري به محضر امام باقر (ع) شرفياب شد. در آن وقت، پيري ضعيف و عاجز شده بود. حضرت از حالش جويا شد. گفت: اكنون در حالي هستم كه پيري را از جواني، مرض را از سلامتي، مرگ را از زنده بودن بهتر مي‌خواهم. امام (ع) فرمود: اما من اگر خداوند پيرم كند، پيري را مي‌خواهم و اگر جوان، جواني را، اگر مريض شدم، مرض را و اگر شفا دهد، شفا و سلامتي را طالبم، اگر بميراند مرگ را و چنانچه زنده نگه دارد، زندگي را مي‌خواهم.
همين كه جابر اين سخن را شنيد، صورت آن جناب را بوسيده، گفت: پيغمبر (ص) درست فرموده كه تو زنده مي‌ماني تا ملاقات كني با يكي از فرزندان من كه نام او باقر و شكافنده علم است. [8]
محمد بن منكدر مي‌گويد: يك روز اراده كردم كه امام باقر (ع) را موعظه كنم. او مرا موعظه كرد. دوستانش گفتند: به امام (ع) چه گفتي و چه شنيدي؟
گفت: يك روز كه هوا بسيار گرم بود، اطراف شهر مدينه رفتم. مشاهده كردم كه امام (ع) با دو نفر از كارگرانش مشغول كار است. پيش خودم گفتم، چگونه است كه بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت از روز كه هوا بسيار گرم است در طلب دنياست، تصميم گرفتم كه او را موعظه كنم. نزديك رفتم و سلام كردم. امام (ع) در حالي كه عرق از سر و رويش مي‌ريخت با تندي پاسخم داد. عرض كردم خداوند تو را اصلاح كند. بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت از روز با اين حال در طلب دنياست، اگر مرگ در اين موقعيت به سراغت بيايد، چه خواهي كرد. گفت: امام (ع) فرمود: به خدا قسم اگر در اين حال مرگ به سراغم بيايد، موقعي آمده كه من در طاعتي از طاعات الهي هستم. بدان من اينگونه زحمت مي‌كشم تا از تو و مردم بي نياز باشم. از مرگ در آن حالت بيمناكم كه سرگرم گناهي باشم. آنگاه گفتم رحمت خدا بر تو باد! فكر كردم كه شما را موعظه كنم، اما شما مرا موعظه كرديد. [9]
امام صادق (ع) مي‌فرمود: پدرم امام باقر (ع) درآمد كم و خرج زيادي داشت و هر جمعه يك دينار صدقه مي‌داد و مي‌فرمود: صدقه دادن در روز جمعه ثواب مضاعف دارد، به خاطر فضيلتي كه روزهاي جمعه بر ساير روزها دارد.[10]
هم او فرمود: پدرم كثيرالذكر بود و به قدري ذكر مي‌گفت كه گاهي با او راه مي‌رفتيم، مي‌ديديم كه ذكر خدا مي‌گويد، با او طعام مي‌خورديم، ذكر مي‌گفت. با مردم صحبت مي‌كرد، ذكر مي‌گفت. پيوسته مي‌ديديم كه زبان مباركش به كام شريفش چسبيده و مي‌گفت: لااله‌الاالله و ما را نزد خود جمع مي‌كرد و مي‌فرمود: كه ذكر بگوييم تا آفتاب طلوع كند و پيوسته امر مي‌فرمود به تلاوت قرآن و هركدام از اهل بيت نمي‌توانستند قرائت قرآن كنند، امر مي‌كرد كه ذكر بگويند.[11]
افلح غلام امام محمد باقر (ع) مي‌گويد با مولايم به سفر حج مشرف شديم. همين كه آن بزرگوار وارد مسجدالحرام شد و نگاهي به خانه كعبه كرد، شروع به گريه كرد و با صداي بلند ناله سر داد. عرض كردم پدر و مادرم فدايت باد! مردم شما را تماشا مي‌كنند. ممكن است مقداري صداي خود را كوتاه كنيد.
فَبكي وَ قالَ لِمَ لا اَبْكِي لَعَلَّ اللهُ اَنْ ينْظرَ اِلي بِرَحْمتِه مِنْهُ فَأفوزُبِها عِنْدَهُ امام (ع) گريه كرد و فرمود: چرا نگريم؟ اميد دارم كه خداوند تبارك و تعالي نظر رحمت به من كند و بدين وسيله رستگاري را فراهم آورد.
آنگاه حضرتش مشغول طواف بيت شد و بعد نزد مقام نماز خواند. وقتي سر از سجده برداشت سجده گاهش از اشك چشمانش پر شده بود.[12]
جابر جعفي مي‌گويد: امام (ع) به من فرمود: من محزونم و قلبم مشغول! عرض كردم، چرا محزوني و به چه چيز دلت مشغول است؟ فرمود: يا جابر اِنَّهُ مَنْ دَخَلَ قَلْبه صافي خالص دين الله شَغَلَهُ عَمّاسِواهُ اي جابر! هركس در دلش دين خالص و دور از هر غل و غش داخل شود از غير خدا تخليه خواهد شد.
اي جابر: دنيا چيست جز يك مركب سواري، لباس و همسر؟ اهل ايمان به ماندن در دنيا اطمينان ندارند و نگران وضع آخرتشان هستند. اينها گوششان از ذكر خدا سنگين نيست، چشمشان از رؤيت نور خدا به خاطر ديدن زرق و برق دنيا نابينا نيست! [13]
سلمي كنيز امام باقر (ع) مي‌گويد: هر وقت بعضي از برادران حضرت به عنوان ميهمان به محضر آن بزرگوار شرفياب مي‌شدند امام (ع) با بهترين غذاها از آنها پذيرايي مي‌كرد، لباس بر آنها مي‌پوشانيد و مقداري هم پول در اختيارشان مي‌گذاشت. من عرض مي‌كردم علت چيست كه اينقدر به اينها كمك مي‌كنيد؟ مي‌فرمود: يا سَلْمِي ما حَسَنَهُ الدُّنيا الاصِلَهُ الاخْوانِ و الْمَعارِفِ اي سلمي! هيچ كار نيكي بهتر از رسيدگي به برادران و آشنايان نيست. [14]
زهري نقل مي‌كند كه هشام بن عبدالملك در سفر حج بود كه وارد مسجد الحرام شد؛ در حالي كه دست بر دوش يكي از غلامان خويش به نام سالم داشت.
امام محمد باقر (ع) هم در مسجد مشغول عبادت بود. سالم به هشام گفت: اين شخص، محمد بن علي بن الحسين (ع) است. اين همان كسي است كه مردم عراق شيفته و عاشق او هستند.
هشام گفت: برو به او بگو كه اميرالمؤمنين مي‌گويد: چگونه اين همه جمعيت در روز قيامت با فاصله‌اي كه بين هم دارند غذا مي‌خورند. امام (ع) فرمود: مردم دايره‌وار محشور مي‌شوند و از كنار آنها جوي‌هايي روان مي‌شود كه مي‌خورند و مي‌آشامند تا اينكه از حساب فارغ مي‌شوند.
سالم مي‌گويد: وقتي پاسخ امام را براي هشام گفتم، خود را شكست خورده يافت و گفت: الله اكبر! دوباره نزد او برو و بگو چه چيز مردم را از خوردن و آشاميدن باز مي‌دارد.
امام فرمود: آتش جهنم! تا آنجا كه مي‌گويند مقداري آب به ما بدهيد يا مقداري از آنچه خداوند بر شما اهل بهشت عنايت كرده به ما بدهيد. اينجا بود كه هشام سكوت كرد و ديگر چيزي نگفت. [15]
در يكي از سال‌ها هشام بن عبدالملك به حج آمد، امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) نيز به حج آمدند. روزي امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حاجيان ضمن خطابه‌اي فرمود: سپاس خداي را كه محمد (ص) را به راستي فرستاد و ما را به او گرامي ساخت، پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا در زمين هستيم. رستگار كسي است كه پيرو ما باشد و نگون بخت آنكه با ما دشمني ورزد.
امام صادق (ع) بعدها فرمود: گفتار مرا به هشام خبر دادند كه متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم. به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد. به دمشق آمديم. هشام تا سه روز ما را بار نداد، روز چهارم بر او وارد شديم. هشام بر تخت نشسته بود، درباريان در برابرش به تيراندازي و هدف گيري سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت: با بزرگان قبيله‌ت تيراندازي كن. پدرم فرمود: من پير شده‌ام و تيراندازي از من گذشته است، مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكني و به پيرمردي از بني‌ميه گفت:كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيري به زه نهاد و پرتاب كرد.اولين تير درست در وسط هدف نشست.دومين تير را در كمان نهاد و چون رها كرد بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت، تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم ... و نهم بر هشتم نشست. فرياد حاضران بلند شد، هشام بي‌قرار شد و فرياد زد: آفرين اباجعفر! تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازاني. چطور مي‌پنداري زمان تيراندازي تو گذشته است و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مي‌كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم. ايستادن ما طولاني شد و پدرم از اين بابت به خشم آمد و آن گرامي چون خشمگين مي‌شد، سر به آسمان مي‌نگريست و خشم در چهره‌اش آشكار مي‌شد. هشام غضب او را دريافت و ما را به سوي تخت خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در بر گرفت و بر دست راست پدرم نشاند و با پدرم به گفتگو نشست و گفت: قريش تا چون تويي را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مي‌كند. آفرين بر تو! تيراندازي را چنين از چه كسي و در چه مدت آموخته‌اي؟ پدرم فرمود: مي‌داني كه مردم مدينه تيراندازي مي‌كنند و من در جواني مدتي به اين كار پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستي. هشام گفت: از آنگاه كه خويش را شناختم تاكنون تيراندازي بدين زبردستي نديده بودم و گمان نمي‌كنم كسي روي زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد. آيا فرزندت جعفر نيز همچون تو تيراندازي مي‌كند؟
فرمود: ما كمال و تمام را به ارث مي‌بريم، همان كمال و تمامي كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مي‌فرمايد: اَلْيومَ اكْملتُ لَكْم دِينَكُمْ و اتْمَمْتُ عليكم نِعمَتي و رَضيتُ لَكُم الاِسلامَ دِيناً [16]
زمين از كسي كه بر اين كارها كاملاً توانا باشد، خالي نمي‌ماند. چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره‌اش از خشم سرخ شد. اندكي سر فرو افكند و دوباره سربرداشت و گفت: مگر ما و شما از دودمان عبد مناف نيستيم كه در نسبت برابريم؟
امام (ع) فرمود: آري اما خدا ما را ويژگي‌هايي داد كه به ديگران نداده است. پرسيد: مگر خدا پيامبر را از خاندان عبد مناف به سوي همه مردم و براي همه مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟ شما از كجا اين دانش را به ارث برده‌ايد، در حالي كه پس از پيامبر اسلام، پيامبري نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بي درنگ فرمود: خداوند در قرآن به پيامبر مي‌فرمايد: زبانت را پيش از آنكه به تو وحي شود براي خواندن قرآن حركت مده.[17]
پيامبري كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وي است به ما ويژگي‌هايي داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت با برادرش علي (ع) اسراري را مي‌گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مي‌فرمايد: وَتَعِيها اُذُنٌ و اعِيه [18] آنچه به تو وحي مي‌شود، تو را گوشي فرا گيرنده فرا مي‌گيرد و پيامبر خدا به علي (ع) فرمود: از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد و نيز علي بن ابي‌طالب (ع) در كوفه فرمود: پيامبر خدا هزار در از دانش به روي من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد. همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتي ويژه داد، پيامبر (ص) نيز علي (ع) را برگزيد و چيزهايي به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده‌ايم نه ديگران.
هشام گفت: علي مدعي علم غيب بود، حال آنكه خدا كسي را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود: خدا بر پيامبر خويش كتابي فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز قيامت بيان شده است. زيرا در همان مي‌فرمايد: و نزّلْنا عَلَيكَ الكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَييءٍ [19] بر تو كتابي فرو فرستاديم كه بيان كننده همه چيز است.
و در جاي ديگر فرمود: همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده ايم. [20] و نيز فرمود: هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم. [21]
و خداوند به پيامبر (ص) فرمان داد همه اسرار قرآن را به علي (ع) بياموزد. به امت فرمود: علي از همه شما در قضاوت داناتر است.
هشام ساكت ماند! امام (ع) از بارگاه او خارج شد. [22]

پانويس‌ها:
[7]. پند تاريخ، ج5، ص118، نقل از دار السلام نوري.
[8]. جامع السعادات، ج2، ص202.
[9]. ارشاد مفيد، ص247.
[10]. ثواب الاعمال، ص168.
[11]. بحار، ج46، ص298.
[12]. تذكره ابن جوزي، ص349.
[13]. احقاق الحق، ج12، ص174.
[14]. احقاق الحق، ج12، ص174.
[15]. احقاق الحق، ج12، ص178.
[16]. مائده ـ 3.
[17]. قيامت ـ 16.
[18]. الحاقه ـ 12.
[19]. نحل ـ 89.
[20]. يس ـ 12.
[21]. انعام ـ 38.
[22]. دلائل الامامه، ص4.
انتهاي پيام/ح
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:2  توسط احسان مداح  |